تبليغاتX
فرهنگ هنر دل نوشته ها - گلنار

آسمان تی شرت نارنجی در مغرب به تن کرده بود برگهای نارنجی درختان در کوچه باغ های ده می پیچید بادخنده کنان و رقصنده در پیچ و تابهای روستا دلقک وار حرکت می کرد در میدان ده در کنار قهوه خانه پژمان سر را در میان دستانش گرفته بود این بار او بغضش را با دیوار قهوه خانه شریک می شد.رنگ تی شرت آسمان هرچه سرخ تر می شد بر مشتریان قهوه خانه نیز افزوده تر می شد ترکیب اینبار متفاوت بود به جز پیرمردان این بار جوانان نیز خاکسترنشین اینجا بودند.کربلایی سبز علی در حالی که حبه تریاکش را در نعلبکی آب می کرد رو به پژمان گفت:آی پژمان شنیدم امشب خواهر تو می برن مبارک ها باشه پس شیرینیش کو؟

پژمان سری جنباند و رو به سبزعلی گفت:شیرینیش وقت عزاست بیا بخور چه مبارکی چه کشکی خواهرم واسه یه لقمه نون به پیرمرد ۷۰ ساله مازندرانی دادند به یه حاجی برنجی اگه مبارکه تو واسه دخترت آستین بالا بزن

سبز علی چهره در هم کشید:پسره تقص بی حیا

پژمان نگاهش را به کوچه دوخت کم کم صدای کل کل زنان ده به گوش می رسید عروس با چادر سفید در کنار مردی که به زور خودش را سر پا نگه داشته بود آرام و بره وار می آمد عروس در جهازش کیف مدرسه اش را نیز می برد شاید در شهر بتواند دبیرستان هم برودپژمان شقیقه اش می سوخت پیشانیش به ورم نشسته بود بلند شد و بی حرف به کاروان کل کل کنان نزدیک شد با مادرش سلامی رد و بدل کرد به خواهرش که رسید پیشانیش را بوسید و گفت:گانار جان برو به سلامت،گلنار در زیر چادر غرق در اشک بود.

پژمان بی حرف خود را کنار کشید و کاروان را به جاده سپرد کاروان عروس کشان بی توقف به راه افتاد و گرد و خاکش را نثار پژمان کرد به سوی قهوه خانه چرخش کرد روی میزی روبه روی کربلایی سبزعلی نشست کربلایی قلیان را به آواز آورده بود دست در جیبش کرد و پلاستیک حبش را در آورد و در میان نعلبکی آبش کرد و سر کشید انگار همچون خون تازه ای در رگهایش به جریان افتاد همان گرمای محبوب و نشه تریاک در کالبد و رگهای پژمان پیچید واقعا بعد از بدرقه گلنار به آن احتیاج داشت حالا نه گلنار یادش بود نه داماد لب گورشان و نه اشکهای خواهرش.

آسمان کم کم رخت و لباسش را با رخت محرم عغوض کرد و پیراهن سیاهی بر تن کرد . هنوز قهوه خانه به راه بود سبز علی حب شبش را در نعلبکی آب کرد و بقیه هم به تبعیت از او ،از دور سوسوی چراغ ماشینی سرها را از روی قلیان و نعلبکی های تلخ بلند کرد پاترولی در جلوی قهوه خانه ترمز کرد پیرمردی از آن با پس کله گیرماله کشیده پیاده شد رو به پژمان:برار خونه کربلایی سبز علی کجاست واسه امر خیری خدمت رسیدیم

پژمان با دستی بی رمق به کربلایی اشاره کرد کربلایی از جایش بلند شد و با مهمانش خوش و بشی کرد و سوار بر ماشین رفتند و گرد و خاک پاترول را نثار پژمان کردند نشه اش پرید و پی جوی پلاستیک شد اما تهی بود سرش را به دیوار چسباند با صدای گلنار که می گفت:داداش ننه گفت بیا شام حاضره،چرتش پاره شد نگاهی به گانار انداخت و دوباره چشمانش را بست.

حاجی امیر سرش را به گوش پژمان نزدیک کرد پژمان گلنار بزرگ شده هزار ماشا الله واسه خودش کدبانویی شده وقتش شوهرش بدی خواستگار اومد معطل نکن خواستی اگر از خونه کربلایی دست خالی برگشتند بفرستمشون پیش تو

پژمان همچنان چشمانش را بسته بود نشه تریاک کم کم همچون معشوقه دم سحر خودش را آهسته آهسته از آغوش او جدا می کرد باد در کوچه های ده می پیچید و بر سر روی قهوه خانه برگهای قرمز زرد و سبز را می پاشید در میدان ده کنار قهوه خانه پژمان سرش را در میان دستهایش گرفته بود دوباره او بغضش را با دیوار قهوه خانه شریک می شد................

نویسنده:علی قلیچ زاده

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 20:58 توسط علی قلیچ زاده |