تبليغاتX
فرهنگ هنر دل نوشته ها

 

 

این بار ما با یکی از همشهریان اهل قلم جناب آقای غلامرضا محمدی از شاعران خوب شهرمان درزمینه ادبیات کردی وفارسی مصاحبه ای ترتیب داده ایم که باایشان وآثارشان بیشتر آشنا می شویم :

لطفاخودتان را برای خوانندگان شمال شرق معرفی کنید؟

من غلامرضا محمدی متولد 1308ودرباجگیران متولد شده ام

شما در چه زمینه ادبی فعالیت دارید؟

من در زمینه اشعار کردی وفارسی کار می کنم

سرودن شعر را از چه زمانی شروع کردید وبیشتر مضامین اشعارتان در چه موردی است؟

 از دوران کودکی استعداد شعر گفتن را داشتم ولی حدود یک سال قبل از انقلاب رسما شروع به سرودن شعر کرده ام واشعارم اغلب درون مایه ای اجتماعی دارد .

سوابق خود را قبل از انقلاب برای ما بگویید؟

من در سال 1339با اولین گوینده رادیو کردی جناب آقای ایزانلو همراه با زنده یاد ستارزاده اولین ترانه کردی رادر رادیو اجراکردیم که مرحوم عطاریان نیز با ما همکاری داشتند وبعد از آن روحم با رادیو کردی عجین شد. 

مشوق شما در این باره چه کسی یا چه کسانی بودند؟

فرد به خصوصی مرا به این امر تشویق نکرد ولی  رخدادهای اجتماعی باعث شد که من به سرودن شعر وادار شوم.

میزان تحصیلات شماچقدر است ؟وبه چه کاری مشغول هستید؟

من دیپلمه هستم ودرحال حاضر فرهنگی بازنشسته .

درکنار دنیای شعر وادبیات به کار دیگری مشغول هستید ؟

بله .کار کشاورزی

از خانواده تان بگویید؟من داری9 فرزندهستم چهاردختروپنج پسرهستم ودوتن از پسرانم در ارتش و نیروی انتظامی هستندوبقیه دارای مشاغل آزادند.

اگر بخواهید زندگیتان را از آغاز تا به حال به صورت چند جمله کوتاه بیان کنید چه خواهید گفت؟در پاسخ به این سئوال قطعه شعری به نام میلیونربی پول نوشته ام که برایتان می خوانم:

بی پول پریروزم ومیلیونرامروز                   فردا نبود هیچ بجز آه دل افروز

کوه زر وبال مگسم هردومساویست             صد کوه طلا هدیه بیک حسرت جانسوز

چون ضامن روزی من آن یار کریم است       خامش نکند باد غم این شمع شب افروز

صد بار خدا گفتم ولبیک شنیدم                   جزاو نبود در دوجهان یاور دلسوز

مستی من از باده رخسارحبیب است          زاهد چه خبر دارد از این ناوک جانسوز

ازآثارتان کدامیک چاپ شده اند؟خجاوا دل یا ترجمه فارسی آن که همان ناله دل ست

به چه دلیل این عنوان را برای کتابتان انتخاب کرده اید؟

بهترین دلیل خود همان اسم کتاب است.

وقتی که اولین شعرتان را سرودید چه حسی به شما دست داد؟

با گفتن اولین شعر احساس آرامش زیادی به من دست داد واز این که می توانم ناله ها وحرف دلم را در قالب شعر بگویم خرسند شدم .

آیا اشعارتان  در رسانه های جمعی نیز انعکاس یافته ؟بله اکثر اشعارم از رادیو کردی پخش شده است .

آیا راغب هستید که دیگر آثارتان چاپ شود؟

بله چرا که نه فعلا تعدادی را چاپ کردم تا بدانند که این چنین آثاری نیز هم وجود دارد وبقیه آنها هم به نسل بعد از ما وهمت شما بستگی دارد.

خوب اگر صحبت خاصی با خوانندگان شمال شرق دارید بفرمایید ؟

صحبت خاصی ندارم از شما هم متشکرم.

 

تهیه وتنظیم :آرزومحمدی

 

 

 

 

 

 

ناله دل

خجاوا دل

مجموعه اشعار کردی فارسی

غلامرضا محمدی (هه لو)

انتشارات پیک توس

بهار 1383

علاقه مندان می توانندجهت تهیه کتاب باشماره 6- 6235185 تماس حاصل نمایندیااینکه به دفتر نشریه به آدرس شیروان خیابان امام خمینی 5 داخل کوچه دست راست دفتر نشریه شمال شرق مراجعه فرمایید.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 21:30 توسط علی قلیچ زاده |

زخم آسمان

 

جای زخم های تنش هنوز بر گونه هر غروب می ماند .چند ماهی است که آسمانی شده ،سمیرا همکلاسی ام می گفت :سعید سیاسی بود اما برای من سعید شاعر بود .سعید عاشق بود ،عاشق زندگی کردن ،دوست داشتن ،حرف زدن ،نگاه کردن وخندیدن بود همیشه می گفت روزی آسمانی می شوم وغروب زخم من است ،من نمی فهمیدم فکر می کردم شعر است .هر پنج شنبه بعداز دیدن من به کمیته انضباطی دانشگاه سر می زدومی گفت که دهانش را بوییده اند وباید برای دوست داشتنی هایش دلیلی به کمیته بدهد .سعید موهای روی صورتم را دوست داشت ومی گفت به یاد نرمی موهای من سختی دستبندهای تبعیدش راتحمل کرده وبه یاد گرمی من سردی سلول های تاریک ضجرش نمی داده .سعید بید مجنون های دانشگاه را دوست داشت روزهای آخر عاشق شدنمان بود که سعید کبود مثل یک بغض شکسته بود ،وقتی زخمی در کوچه های پشت دانشگاه پیدایش کردم نفس های آخرش رابی من تمام کرده بود که سر رسیدم ولب هایش سرد بوداما لبخند داشت که من باعقایدش تنها نشوم که دیگر گونه هایم بی قرار لحظه هایش نشود وموهایم دلتنگ دستهایش ،که بفهمم اثر خنده هایش هنوز دراین دنیا کنار من مانده ............  

نویسنده:آمنه سیلانه

www.arafsh.blogfa.com

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 17:14 توسط علی قلیچ زاده |

با سلام خدمت دوستان از این عکس تعجب نکنید امروز یکی از دوستان که قبلا به سایت جمعیت کرمانج کرد لطف داشتند این عکس فرستادند و گفتند دوست مبارز فرهنگی کمی این عکس را نگاه کنید تا چشمتان باز شود ولی این دوست ما نمی دانند که من مدتی در کردستان عراق بودم و از این صحنه ها زیاد دیده ایم و این صحنه ها در انفال و حلبچه و قندیل و صدها جا و زمان دیگر می توان از این دست صحنه ها را دید ولی آیا از خود پرسیده ایم چرا مبارزات کردها در قرن 20 به نتیجه نرسید جواب ساده است ما با زمان حرکت نکردیم حال نیز زمان اسلحه گذشته است البته با احترام به خون 1000 هزاران شهید راه اتحاد 4 پارچه کردستان این نظر من است امیدوارم به این نتیجه برسیم که به جای احساسی تصمیم گرفتن منطقی تصمیم بگیریم. 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 17:21 توسط علی قلیچ زاده |

- مریم دارم

-گل دارم

- گل بخرین ..............- خانم آقا گل رز، مریم،گلایل بخرین......

این صدا ،صدای آشنا ی بهار دخترک گلفروش وعلی ،پسر دوست مادرش بود که از خیابون کنار پارک شنیده می شد.روی صندلی همیشگی ام توی پارک نشسته بودم وخیره به فواره کناری ام به صدای بهار گوش می دادم .هر وقت دلم می گرفت از شرکت می زدم بیرون ومی آمدم  توی همین پارک وحال وهوایی عوض می کردم .یه هفته ای است که این بچه ها رااین جا می بینم سر ظهر که می شد می آمدند صندلی روبرویی ام می نشستند وناهاری می خوردند.

امروز هم از دست نوشین همسر بی حوصله ام به این جا پناه  آورده بودم سرم رو که برگرداندم دیدم بهاروعلی دارند به طرف همان صندلی می آیند. هنوز خیلی از گلهایشان مانده بود .گلها راروی سبزه ها گذاشته بودند وروی صندلی نشستند .چشم های بهارخیس ازاشک شده بود شنیدم که علی بهش می گفت :

- دستت رو زخم کردی ... گفتم بده تیغ رزا رو بکنم .......

- لباسم خونی شد علی .......چیکار کنم مامانم دوباره دعوام می کنه ...........

-  نه نمی زارم خودم لباستو می شورم ...........

بااین حرف ها انگار کمی آرام شده بود .علی با پشت دستش اشکهای روی گونه ی بهار رو پاک می کرد و دست زخمی اش را بوسیدو از توی کیف کهنه ای که گردنش انداخته بود ساندویچی را درآورد وآن را نصف کردند وبا چنان اشتهایی می خوردندکه انگار خوشمزه ترین غذای دنیا را می خوردند ....

بهار روسری گلدار همیشگی اش را پوشیده بود وموهای خرمایی تیره رنگش از کناره های روسری خودنمایی می کردند ،صورت صافش زیر آفتاب سوخته بود وچند قطره خون روی لباس کهنه اش چکیده بود همین طور که نگاهش می کردم سرش را بالا گرفت، نگاهش به من افتاد ،انگار یک دنیا حرف برای گفتن داشت اما دنیا برایش تنگی می کرد.

چشم های مشکی وابرو های پرپشتش جذابیت خاصی به چهره اش داده بود به چشمهایش که خیره شده بودم با صدایی به خودم آمدم .

-         هی آقا گل می خوایین......

-         بله.....گل .....نه... 

-         پس چرا این قدر نگاه می کنی

-         علی بیا بریم من ساندویجم رو تموم کردم

-         اومدم .....بریم

علی همین طور که نگاهی طلبکارانه را نثارم می کرد دور شد .سن هردوی آن ها 10یا 12سال بیشتر نبود.بلند شدم وسراغ ماشینم رفتنم کمی آنطرف تر از پارک فروشگاه بزرگ پوشاک بود که انواع واقسام لباسهای گرانقیمت از پشت آن دل هر رهگذری را به خود مجذوب می کرد .خودم چند بار بهار را پشت ویترین فروشگاه دیده بودم که با شوق اما ترس عجیبی لباسها رانگاه می کرد.فکری به سرم زد رفتم داخل فروشگاه وگرانترین لباس دخترانه راخریدم وبه سرعت برگشتم توی همان خیابان .هرچه دنبالشان گشتم پیدایشان نکردم .صدایی بلند شدوگوشه ای از خیابان انبوهی از جمعیت جمع شدنددرحالی که پاهایم می لرزیدند رفتم جلو در بین ازدحام جمعیت  می شنیدم که یکی می گفت :

-بیچاره دختره فکر نکنم زنده بمونه ..............دیگری می گفت :

-...شدت تصادف خیلی زیاد بود .......طفلک می خواست از وسط خیابون گلا ی مریمش روبرداره.........فکر نکنم دووم بیاره....

خودم را در بین فشار جمعیت به سمت جلو رساندم با هرکلمه از حرفهایشان انگار دنیا روی سرم خراب می شد وچشم هایم سیاهی می رفت وقتی رسیدم چشم هایم سیاهی می رفت وقتی رسیدم چهره زیبای بهار پر از شقایق خون شده بود هنوز تن خسته وگرمش بوی مریم می داد زانوهایم به زمین خورد ،مژه های خون آلودش را که باز کردسرم را جلوی گوشش بردم وگفتم که برایش لباس قشنگی خریدم وباید بیاید وآن رابپوشد ،لبخند ملیحی دور لبهایش نقش بست وبعد برای همیشه چشمهای زیبایش رابست  فقط صدای علی را می شنیدم که می گفت:

-         .............بهش دست نزن.....برو گمشو

-         ....خودم براش لباس می خرم ....بروگمشو با پولهات .....

واین دستهای نحیف علی بود که بی اثر برسر ورویم می خورد اما من غرق بودم غرق زیبایی بهار ...غرق بوی مریم...........

نویسنده: آمنه سیلانه

www.arafsh.blogfa.com      

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 21:40 توسط علی قلیچ زاده |

موضوع انشاء:سیزده بدر خودرا چگونه گذرانده اید؟

 

من با مامان وبابا به سیزده  بدر رفتیم .در راه بابا واحمد آقا همسایه مان مسابقه گذاشتند که پلیس هر دو آنها را جریمه کرد بعداًسبزه سفره را ازماشین پرت کردم که به ماشین عقبی خورد ،وقتی به باغ رسیدیم بابا واحمد آقا در وسط جاده پارک کردند وصف ماشین ها درست شد .بعد ما بچه ها رفتیم بازی کردیم وشاخه های همه درختان راشکستیم بعد بابا حواسش نبود بوته ای را آتش زد وکلی خندیدیم .مریم دخترهمسایه تمام سبزه های باغ را گره زد که ما همه را باز کردیم .روز خوبی بود تا موقع نهار بابا واحمد آقا درزیرسایه درخت خوابیدند وخیلی خوب ازوقت خود استفاده کردند .نهار خیلی خوب بود ما کباب درست کردیم وتا توانستیم همه هیزم ها را در باغ آتش زدیم وبعداًمامان گفت که از طبیعت باید محافظت کنیم ماهم همه آشغال ها راداخل جوی آب ریختیم تا باغ تمیز شود .موقع برگشتن چون چند همسایه دیگر با ما آمدند جا کم بود وما بچه ها در صندوق عقب ماشین نشستیم .خیلی خوش گذشت .در راه یک ماشین را دیدیم که در ته دره بود وسبزه عید ما روی تمام شیشه جلوی آن ماشین را گرفته بود.به هر حال من خیلی تعجب کردم .بگذریم ولی سیزده بدر خیلی خوب بود وخیلی به ما خوش گذشت.

این بود انشاءمن                 خوش بود معلم من

 

علی قلیچ زده

+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 14:2 توسط علی قلیچ زاده |