خورشید به سقف آسمان چسپیده بود هرم گرمای جهنمی ازهرسوی قلاءوازمربه سمت سلیمانیه درهجوم بودباد داغ شبه جزیره درهرکوچه پس کوچه ای سرک می کشید باد درشقامی کاوه ومولوی افتاد. بازارشلوغ وپرجنب وجوش بود،مغازه هاوفروشندگان ،دلالان و پیشمرگه های اتحاد میهنی واز همه رنگارنگ تر خریداران آن درزیرسایه بان فروشگاه آسیاسل اسماء باموهایی سیاه وچشمانی سیاه تر وصورتی از برنزچمباتمه زده بود ازداخل فروشگاه صداهایی درهم به صورت mp3 به گوش می رسید. - نه راه نداره کاکم دودورقه کمتر نمی شه - ای بابا ما که می دونیم اینا هولیرچنده مارورنگ نکن - به طلاقم کاکم راه نداره 2ورقه کمتر نمی شه - ای بابا سگ خورد بیا اینم 200دلار دختروپسری مشتری ازمغازه بیرون زدند . -ای بابا شورش درآوردند چون می دونند ماایرانیاعقده موبایل داریم به هرقیمتی که می خوان به ما می دن ظاهرهردوی آنهارنگ وبوی آن طرف مرزرا داشت. دخترک جلو رفت -انأمهاجرمن بغداد.... -نگو نگو خودم بقیه شوازبرم پول مول خبری نیست بروپی کارت دختر سقلمه ای به پسر زد -چی میگی چیکارش داری -بابامن اینارومی شناسم تادیروز توبغداد پادشاهی می کردند حالا به گدایی افتادند این عربا تا پای جون فقط فکر خودشونن وقتی هم که به بدبختی می افتن از همه مظلوم ترند . -بیا بریم ولش کن 1ساعت دیگه باید توهتل پالاس باشیم . اسماءدوباره به زیر سایه بان تمبر شد،درهمین اثناء مونیکای شیری رنگ جلوی فروشگاه توقف کرد. -به به فتبارک الله احسن الخالقین مرد سبیل کلفتی با لباس کردی از پنجره ماشین نیم خیز شده بود. -50هزاردینار اسماء چهره درهم کشید مونیکای درنگ نکرد ازسوی دیگر اسماء دیگری سوارشد. -40هزار دینار رو کاکم -اسماء سرش گیج می رفت چشمانش سیاهی رفت هنوز پهلویش ازلگد پیشمرگه دربان وزارت ناوخو تیر می کشید اسماء جسمش را به زیر سایه بان کشید خورشید نیزدرسایه بااوشریک شده بود. بوی کباب وچنجه آسمان بازار راپر کرده بود آری این جا جهنمی از بوها برقرار بود،بوی باروت ،بوی کباب ،بوی کارتن وجعبه سوخته ،کالاهای لوکس اروپایی که شب هابه تن خسته اسماء گرما می بخشید.خورشید خود راکم کم از آغوش اسماء پس کشید . شب آسمان سلیمانیه راپر کرد جنب وجوش بازار جایش را به سکوت مرگباروترافیک پیشمرگه ها ودوره گرد ها داد به موازات شب آتشدان ها به پا شد حالا بساط لش فروش ها وسیاه مست ها کم کم اوج گرفت .ضعف تمام جان اسماء را دربر گرفت . مونیکایی دوباره پای برترمز زد -کنیشک عرب به چندی -هر چه کرم گی -ok اسماء بی صدا به داخل مونیکا خزید. خورشید دوباره خود رابه آسمان چسپاند بازار همان بازار مکاره دلالان مشتریان وپیشمرگه های خروشان بود کمی آن طرفتر جلوی فروشگاه آسیاسل خورشیدجسمی را در آغوش گرفته بود . - یکی بیاد اینو ببره - زنگ زدن الان آمبولانس میاد ببین اسمش چیه جیباشو بگرد یک موبایل که مدتها بی شارژبود ،چند کارت استفاده شده آسیاسل ویک تذکره ودیگر هیچ -چیز دیگه ای نیست پس پولاش کجاست. - چیز دیگه ای نبود .فقط همین وتذکره اش - اسمش چیه -اسماء عبدالمجید من مدینۀالبغداد - بیچاره سرش کلاه رفت مامور وزارت صحۀ درآخرین برگ نوشت :موت بالسبب.......... خورشید خود را به آسمان سلیمانیه چسپاند. مونیکایی ترمززد - کنیشک عرب به چند ؟ - اسماء بی حرف به داخل مونیکاء خزید نویسنده:علی قلیچ زاده پست الکترونیک:soinda_sakurd@yahoo.com بر گرفته از کتاب نامه هایی از کردستان برای لیلی 
+
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 18:16 توسط علی قلیچ زاده
|
