اسفراين قبل از اسلام: ناحيه اسفراين مانند ساير بلاد خراسان جزء اولين مراكز جمعيتي است كه اقوام آريايي پس از ورود به ايران در آن سكني گزيدند. در زمان اشكانيان اسفراين از روستاهاي مهم ابرشهر يا نيشابور امروز بوده است. اسفراين در دوره اسلامي تا حمله مغول: بلاذري فتح اسفراين را توسط مسلمانان را در عهد عثمان گزارش نموده و مي گويد: اسفراين پس از تسلط اعراب و حتي در زمان آنها بسيار آباد بوده است. اسفراين در دوره سلجوقيان: اسفراين مورد حمله و تهاجم غزها قرار گرفت در زمان سلطان سنجر (548ه-ق)غزان پس از غارت جوين روانه اسفراين گرديدند و اينجا را غارت كرده و ويران نمودند، مردمش را كشتند و در اين كشتار نيز زياده روي كردند تا اينكه شهر به كلّي ويران شد. اسفراين در دوره حمله مغول: در نيمه اول قرن هفتم هجري مغول ها به سوي خراسان حمله ور شدند و لشكريان از نيشابور گذشته، قوچان و اسفراين و دامغان را به قتل و غارت كشيدند. پس از اينكه مغول ها خرسان را در نوريدند ملك بهاءالدين را به اميري اسفراين، بيهق و جوين و ... منصوب نمودند. اسفراين در دوره تيموريان: در اواخر قرن هشتم هجري تيموريان بر ايران تاختند و بتدريج تمام ايران را اشغال كردند و در حمله به اسفراين روي به حصار آوردند و به طرفتة العين حصار را گرفته و ويران كردند و خلقي بسيار كشتند و پس از قتل عام شهر اسفراين و تصرف قلعه شهر راهي مازندران شدند. اسفراين در دوره صفويه: مذهب شيعه دوازده امامي كه در زمان سربداران در اسفراين معمول شده بود در دوران صفويه رسميت يافت. اگرچه در اين دوره پادشاهان صفوي براي دفع شر ازبكها تلاش فراوان بكار بردند بطور كلي توفيقي براي ريشه كن كردن آنان نصيبشان نشد در نتيجه تيره روزي اسفراين كه بر اثر حمله مغول و بعد حمله تيموريان آغاز شده بود در دوره صفويه نيز ادامه يافت. http://www.0572.blogfa.com/post-37.aspx 








+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 16:39 توسط علی قلیچ زاده
|

اين شعر در رابطه با دختران قربا نی جامعه پدرسالاری ... میخواهم زنده بمانم شهلا آقاپور سکوت! سکوت! سکوت! در تکرار ِ هرلحظهی توحُش، صدايی میآيد از قفس و میخراشد دلم را هر روز سرود آی آدمها، آی آدمها کجاييد... بال و پرم دهيد می خواهم زنده بمانم کبوتری زير صخره میشکند د ختری میگريد ناتوان، در انتظار ِ پرواز توفانیست بهپا درين عصر ِآشفتهی بینشان در ورای زور ِ طاعون ِتازيان چه بیتفاوت میگذريم و چه بیاحساس می گوييم تمام میشود شايد بميرد او صدايی از پشت ِ غمنامهی افق برمیآيد مرا به کجا میبريد پرستوديگر پر نمیکشد زيرا هزران بار مرده است در زير تابوت خموش ملا آور باد میپوشاند در بند ِ هزاران زنجير ِ مسموم و مردی روان گسيخته، درندهی پنهان میجود جوانه را در رويای مخوف سياهش آی آی خورشيد ببار ببار در پهنهی بستر اين غروب آی... ديوارها تنگند سيل رود طغيانم من دهانم قفل است و پراز فريادم من سکوت! سکوت! سکوت! بال و پرم دهيد میخواهم زنده بمانم ... (از دفتر مرواريد سياه) سپتامبر 2006
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 11:53 توسط علی قلیچ زاده
|

باران میبارد فريبا مرزبان
از آسمان امشب
تا بشويد
اندام ظريف
دختری خفته،
در اعماق
و دل زندان
دل جنگل،
جنگل،
جنگل انسان.
به نام هستی
دنيا
و با حيرت بگيرد
از کام نهنگی پير
که از حدقه زده
بيرون چشمهايش،
در اين حيرت
در ديدن
نديدن،
دختری خفته
در اعماق و دل رويا
که سهمش
در جوانی
مرگ بود
مرگ.
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 16:22 توسط علی قلیچ زاده
|
